یکی از دوستانم یه متنی تو تلگرام برام فرستاد که اتفاقا چند سال پیش هم دیده بودمش و احتمالا شما هم دیدینش. متنش در واقع یه داستان سوزناک از ماجرای کودکی هیتلر (بله، همون آدولف خودمون) و مادرش هست که گویا سرطان داشته و آدولف ۸ ساله یتیم میخواسته بره بیمارستان براش دارو بخره و پزشکهای یهودی کتکش زدن و کلی شعرهای ناموزون دیگه ...دوست داشتم اینجا بنویسم که چنین داستانهایی کاملا ساختگیه. دیگه نشون به اون نشون که مادر آدولف تو ۱۹ سالگیاش فوت کرده نه ۸ سالگی! و پدر هیتلر هم تا ۱۴ سالگیاش زنده بود
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
به نظرم "بیاهمیت جلوه دادن" یه مهارت مهمه! خیلی وقتها ناخودآگاه هم که شده، از کاه کوه میسازیم و یه مسئله، کار یا یه آدم رو زیاد تو ذهنمون بزرگ میکنیم.همین باعث میشه یا برای انجام کار مورد نظر اهمالکاری کنیم، یا اگه اون آدم روی اعصابمونه، حسابی انرژی فکری براش بذاریم.در حالی که با "بیاهمیت جلوه دادن" اون ابهت قضیه رو میشکنیم و مثل یه موضوع عادی و کماهمیت برای خودمون بازتعریفش میکنیم و دیگه از مرکزیت فکر و ذکرمون خارجش میکنیم.خیلی وقتها اون موضوع واقعا کماهمیت یا بیاهمیته، فقط این ما
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
ما آدمها یه "کانون توجه و تمرکز" داریم که به نظرم خیلی ارزشمند و طلاییه یعنی در آنِ واحد، فقط میتونیم یه موضوع مهم رو محوریت توجه و تمرکزمون قرار بدیم و تمام تلاش، خلاقیت و وقتمون رو برای اون زمینه بذاریم.حالا چرا گفتم طلایی؟ چون واقعا حیفه که بخوایم این کانون توجه و تمرکز رو روی چیزهای فاقد ارزش مثل رفتارهای آزاردهنده دیگران، حرفهای ناخوشایند، یا مسائلی که تحت کنترل ما نیست، قرار بدیم.من از امروز سعی میکنم کانون توجه و تمرکزم رو آگاهانه، به سمت موضوعهایی هدایت کنم که به زندگی حال و آینده
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
از عجیب ترین رفتارهایی که طی چند مدت اخیر، در سطح شهر دیدم: - داشتم سمت بازار تجریش قدم میزدم، آقایی یه عالمه چاقو بدون غلاف آورد سمت صورتم و بعد از دو ثانیه مکث، گفت چاقو میخری؟- خانمی از پشت سر اومد یهو دستش رو دور گردنم حلقه کرد و آویزون شد بهم. وقتی ناخودآگاه دستش رو پیچوندم و خودم رو رها کردم، بعد از کلی آی آی کردن گفت ببخشید فکر کردم داداشمه!- آقایی میانسال تو فروشگاه اتکا چمران اومد یه سوال راجع به مواد غذایی ازم پرسید و منم جوابی کوتاه دادم. بعد از کمی مکث گفت: میای باهم باشیم؟از اون
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین

در مقیاس بزرگ هستی، جهان نه مهربان است و نه ظالم؛ جهان بیتفاوت است. جهان به تلاشهای ما پاداش نمیدهد، چون جهان «منطق» پاداش و تنبیه ندارد، فقط «علت و معلول» دارد.
اگر تو یک بذر را در زمین سخت بکاری، نتیجهاش میشود رشد ضعیف. اگر دیگری همان بذر را در زمین آماده و غنی بکارد، نتیجهاش رشد سریع است. این بیعدالتی نیست، تفاوت در شرایط اولیه است.
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
یکی از دوستان پرسیده بودن که از کجا میشه فرد مناسب برای ازدواج پیدا کرد؟ به نظرم برای کسی که اولویتش ازدواجه، این موضوع زیاد سخت نیست.یک. روش اول خانواده و دوستان و آشنایان هست. اگه بدونن قصد ازدواج دارید، افراد مختلفی رو بهتون معرفی میکنن که میتونید با اونها آشنا بشید.دو. روش دوم شرکت کردن تو فعالیتهای مشترک هست. مثلا تو وقتهای آزادتون یه کلاس زبانی ثبتنام کنین، یه باشگاهی جایی برید، چند تا دوست جدید پیدا کنید. تورهای مسافرتی برید. کتابخونه عضو بشید. همه اینها باعث میشه دایره ارتباطاتتو
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
چرا محل کارم رو تغییر دادم؟ سه دلیل داشتم:یک. محل کار قبلی جای رشد بیشتری برای کار من نبود. به حد خوبی رسیده بودیم و راکد شده بودیم. من به دنبال رشد و ارتقای شغلی بودم.دو. محل کار قبلی ساعات کار نامنظمی داشت. ممکن بود یک روز کلا بیکار باشیم، یک روز دیگه از شدت حجم کارها استرس بگیریم. من تحمل این ساعات کاری شناور رو نداشتم.سه. با توجه به ساعات کار نامنظم و پروژههای نامنظم، درآمد هم هر ماه متفاوت بود. بسته به اینکه چقدر اضافهکاری و پروژه انجام میشد. این باعث میشد نتونم برنامهریزی درستی داشت
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
تو هوای سرد و بارانی امروز، یه مورچه بالدار دیدم که داشت روی زمین تک و تنها و خسته راه میرفت اگه پست «دنیای شگفتانگیز مورچهها!» رو خونده باشین، حتما میدونین که مورچههای بالدار در واقع همون ملکهها و مورچههای نر هستن که به خاطر تغذیه بهترشون، اینطوری رشد خوبی پیدا میکنن و آماده میشن برای تشکیل کلونی.البته مورچه نر بعد از انتقال ژن به ملکه عزیز، دار فانی رو وداع میگه، ولی حالا داستان امروزمون درباره این نیست بعد از دیدن این مورچه بالدار، عکسی ازش گرفتم و به هوش مصنوعی دادم. هوشی گفت که ا
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
امروز یکی از غمانگیزترین روزهای پائیزی امسال من بود از صبح زود که از خواب بیدار شدم، عجیب حالم غم داشت.مدیر بخش هم عادت جدیدی پیدا کرده که موسیقی بلند پخش میکنه تو فضا. برای اینکه موسیقی رو نشنوم، هندزفری آهنگ گذاشتم تو گوشم و موسیقی غمانگیز و زیبای Ani Maamin (من ایمان دارم) از Miami Boys Choir پلی شد.سر کار خیلی کنترل کردم تا اینکه تو وقت استراحت، تنها رفتم تو محوطه شرکت یه گوشه خلوت. اونجا تعداد زیادی مورچه بالدار دیدم که همگی در حال راه رفتن روی زمین بودن، به سختی.مورچههایی که تنها هد
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین
سوال: توی یه رابطه آشنایی و دوستی، چرا آقایون ارتباط رو ادامه میدن وقتی میدونن به ازدواج ختم نمیشه؟جوابش به نظرم پیچیدهست کمی چند حالت میتونه داشته باشه:یک. آقای ایکس قصد ازدواج نداره اصلا. پس براش مهم نیست که اون ارتباط به ازدواج ختم میشه یا نمیشه. خود ارتباط براش مهمه. به زبان ساده، از مسیر لذت میبره نه مقصد دو. آقای ایکس نه میتونه به اون خانم بگه آره و نه میتونه بگه نه. یعنی مثلا ۵۰ درصد ویژگیهاش رو میپسنده و ۵۰ درصد رو نه. برای همین، نمیتونه یه نه قاطع بگه. خانم رو تو آبنمک نگه م
برچسب:
نویسنده: رضا پورحسین